تبليغاتX
سینما آزادی
بار دیگر سینمایی که دوست می داشتم

وقتی بیست خط از سینمایی که دیشب رفته اید و عکاسی امروزتان در شهرک سینمایی می نویسید و بعد این کامپیوتر مملو از ویروستان همه چیز را از بین می برد چه می کنید؟ واقعا حیفم می آید که بی خیال این پست و نوشتن از امروز شوم. خلاصه می کنم که دیشب رفتیم سینما آزادی و دیدن کیش و مات (جمشید حیدری) و امروز با دوستان برای عکاسی رفتیم شهرک سینمایی غزالی. همین جا اعلام میکنم اگر کسی حاضر است اصل این نوشته را که الآن روی کاغذی کنار من است تایپ کند کمک بزرگی به سینما آزادی کرده.

پی نوشت دلیل نبودن این روزها: prison break. این تنها دلیلی است که این روزها نیستم. راستی به خاطر دو-سه پیشنهادتان برای نوشتن ممنونم. زحمت نمی دهم.

+ تاريخ جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 16:30 نويسنده سینما آزادی |

یکی از کارهایی که همیشه در یزد انجام می دهم سر زدن به دوستان قدیمی و همیشگی است. شاید برای یک شانزده ساله کلمه قدیمی کمی خنده دار به نظر برسد اما کاملا درست است. دوستی قدیمی یعنی از دوم دبستان که مادر این دو دوست قدیمی همکلاس مادرم شد و حالا ما از روز به دنیا آمدنمان با هم دوستیم. آنها در فرزانگان یزد و من در فرزانگان تهران. امروز هم رفته بودم پیششان و حرف از سینما بود و سیاست. در مورد دومی که هیچ چیز تازه ای نیست اما آنها از وضعیت سینماهای یزد می گفتند و تعطیل شدن یک سینمای دیگر. حالا استان یزد با بیش از ۳۰۰ هزار نفر جمعیت دو سینما دارد که ظهرها به دلیل گرمی هوا نمایش ندارد و شب ها آخرین سانسش نه است. حالا از این گله گذاری ها که بگذریم نشستیم دور همی و فیلم تازه ای که گرفته بودند را دیدیم. نسکافه داغ داغ (علی قوی تن) یک موزیکال کودکانه است که بیش از هر چیزی به درد پخش در برنامه فیتیله جمعه تعطیله می خورد. همین.

فردا صبح ساعت ۶ با قطارهای سریع اسیر برمی گردیم تهران. فکر کنم تا ۱۲ ظهر برسیم. اینجا زود به زود به روز می شود:)

پی نوشت: بالاخره قالب وبلاگم درست شد. آخ جون:)

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 13:48 نويسنده سینما آزادی |

برای اولین بار با قطارهای سریع السیر پردیس آمدیم یزد. دیگر کی سفر هواپیما می شود؟ قطارهای خوبی بود اگر امکاناتش کار می کرد. سرمایش سالن ما خراب بود و فیلمشان صدا نداشت و نتیجه اعتراضات شد پس دادن نصف قیمت بلیط. اما بالاخره رسیدیم و من رسیدم به خونه مادربزرگه که بهترین محل است برای دیدن فیلم و خواندن کتاب. ویدئو کلوپی نزدیک اینجا همه چیز دارد و برای هر فیلم هم ۲۰۰ تومان می گیرد و از این جالبتر اینکه گفته برایم ۲۵ دی وی دی فرار از زندان را می زند ۲۵ هزار تومان (که مغازه همیشگیمان در تهران با کلی تخفیف می دهد ۳۵ تومان و جاهای دیگر هم که همه بالای ۴۵ ت بود) این ها را گفتم که بدانیم هنوز همه چیز تهران و شهرستان ها فرق دارد. مارال (مهدی صباغ زاده) را هم دیروز گرفتم و امروز دور همی با خانواده دیدیم. همین. راستش این سفر بدون بلیط برگشت بیشتر به خاطر فرار از تهران است که این روزها در و دیوارش و خاطرات خوش مرده اش آزارم می دهد. خیابانهایش داغ یک خوشی را بر دلم تازه می کند اما اینجا ساکت و آرام است. می شود نشست و درست اندیشید.

راستی همراه این روزهایم اسیر زمان مرحوم اسماعیل فصیح است که خیلی به موقعیتمان می آید. در کل باید خواندش... شاید چیزی بیاموزیم از حوادث ۴۰ تا ۳۰ سال پیش.

پی نوشت: نمی دانم آخرین پست اسپات لایت را خوانده اید یا نه. اگر نخوانده اید بخوانید... ناراحتم برای همه مان.

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 20:21 نويسنده سینما آزادی |

این روزها سعی می کنم به همه حوصله بدهم. همه را تشویق کنم به فیلم و کتاب و سینما و موسیقی. به اینکه یک چیز همه چیز نیست؛ یک اتفاق همه اتفاقات نیست اما این روزها حال همه ما بد است. هر وقت می نشینم پشت کامپیوتر waiting for the miracle را می گذارم و تکرار می کنم و تکرار. یادم می رود از خاک آشنا بنویسم که اگرچه در نظر کارگردانش مانند عکسیست که حالا چشمهایش را با سانسور درآورده اند اما فیلم خوبی است. دیالوگ های محشری هم پیدا می شود در میان صدای گرم رضا کیانیان. اگر نقلشان نمی کنم به خاطر این است که شاید حرفی، کلمه ای جا بیفتد. اگر جایی فیلمنامه اش را دیدم حتما نقل خواهم کرد برایتان. فیلم از فاصله نسلهاست و از نزدیکیشان، مثل همه فیلمها هم نسلهایش یعنی نسل اول و دوم و سوم... این را گفتم که بگویم هنوز ما، متولدین دهه هفتاد وارد نشده ایم.

داستان حذف شده خاک آشنا: در جشنواره دو سال پیش چند ساعت قبل از شروع فیلم بود که فهمیدم خاک آشنا از جشنواره خارج شده... امروز هم اکرانش با حذف یک تکه از داستان است، مامور لباس شخصی به خانه «مام نامدار» مي رود و به او اطلاع مي دهد نويسنده يي که دوست قديمي «مام نامدار» بوده بعد از مرخصي از زندان ديگر برنگشته. ردش را گرفته اند و متوجه شده اند اين نويسنده به کردستان آمده و مي خواهد از مرز خارج شود. مامور لباس شخصي از «مام نامدار» خواهش مي کند اگر دوست نويسنده اش به خانه او آمد با آنها تماس بگيرد و اطلاع دهد. مام نامدار در جواب مي گويد؛ «من فکر نمي کنم اينجا بيايد.» شب هنگام دوست نويسنده به خانه «مام نامدار» پناه مي برد اما «مام نامدار» غفلت مي کند و متوجه آمدن دوستش نمي شود. فردا صبح آن شب است که لباس شخصي بار ديگر به خانه «مام نامدار» مي رود و مي گويد؛ «ديشب در يک درگيري مسلحانه دوست نويسنده ات کشته شد.» مام نامدار مي گويد؛ «مسلح، دوست من مسلح نبود. او جز قلم چيزي نداشت.» مامور لباس شخصي در جواب مي گويد؛ «شايد او مسلح نبوده اما قاچاقچي هاي انسان همه مسلح هستند.» لباس شخصي از «مام نامدار» مي خواهد براي تشخيص هويت جسد به اداره پليس برود. «مام نامدار» قبول نمي کند و افسر اطلاعاتي با دلخوري و تهديد صحنه را ترک مي کند. بعد از آن شما تصوير «مام نامدار» را مي بينيد که روي پله هاي خانه اش نشسته و گريه مي کند. مردی که نقشش گم شد مصاحبه روزنامه اعتماد با هدایت هاشمی است؛ کسی که نقش مامور شخصی را در فیلم بازی کرده. از این به بعد برای فیلمهای سینمایی در حال اکران قسمتی به نام از گوشه کنار در پستش قرار می دهم که شامل حرف ها و خبرها و نوشته ها و عکس های مربوط به آن فیلم است.

پی نوشت: آدرس ایمیل این وبلاگ (cinema_azadi@yahoo.com) که هر ماه چک می شد مورد هجوم ایمیل های تبلیغای قرار گرفته و متاسفانه غیرقابل استفاده شده است. در صورتیکه از خرداد ماه به بعد ایمیلی فرستاده اید خوانده نشده. لطفا در comment ها بگذارید یا به ایمیل آمده در نوشته هایم در دنیای واقعی رجوع کنید.

پی نوشت دیگر: چقدر همه جا گرفته است، اینجا و این پست هایش و نوشته های شمایش را با مرداد سال پیش مقایسه می کنم. پست های چهارصد - پانصد کلمه ای. بحث ها و نظر ها... فیلمها و سینما و... ببخشید، شما که بزرگترید و بیشتر تجربه دارید، کی حال ما خوب می شود؟

+ تاريخ شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 22:32 نويسنده سینما آزادی |

دیروز با ماموت که به تازگی برای سفری تابستانی به ایران آمده رفتیم فرهنگسرای هنر برای دیدن آثار کوتاه شهرام مکری. به تازگی جای ماموت که این روزها مرتب در حال پرسه زدن در تهران است در دنیای مجازی خالیست و در عوض گهگاهی می بینمش. راستش سه فیلم کوتاهی که امروز دیدم (و البته پیش از این آندوسی را دیده بودم) کارهای فوق العاده و تازه ای بودند که می شد برای هر کدام یک پست نوشت و حرف زد و چیزهای تازه گفت اما راستش وقت آنقدرها نیست که همه آنچه بعد از نمایش فیلم با آقای مکری گفته و شنیده شد را بنویسم.

طوفان سنجاقک: یک فیلم کوتاه داستانی با یک شیوه اجرای تازه که در این فیلم سر راست هم هست و تنها به گره گشایی داستان کمک می کند. دوست دارم پیشنهاد دیدنش را بدهم اما چگونه اش را دیگر من نمی دانم. اینجا ایران است و فیلم کوتاه را زیاد اهمیتی نیست! انشاالله بقیه مشکلات که حل شد به اکران فیلم کوتاه هم می رسیم.

محدوده دایره: اثر بعدی (که حدود ۳ سال بعد از طوفان سنجاقک ساخته شده) ساختار پیچیده تر دارد و بدون خط داستانی مشخصی است. منتقد نیستم و این فیلم را هم دوست دارم:) همین.

پی نوشت محدوده دایره: در بین بحث ها کسی پرسید آیا منظور این چرخش بی هدف دوربین بین دانشجویان یک دانشکده بی نتیجه بودن کارها و تلاش ها در دانشگاه است. گویا منظور این نبوده اما اگر فیلم را دیده باشید شاید شما هم به گردش بی هدف در دانشگاه برسید.

آندوسی: این فیلم را قبلا در کلاس های زیباشناسی فیلم و سینمای مدرسه دیده بودم و با توضیحات و بررسی های معلم عزیز که یک لحظه هم نمی گذاشتند به ساختار و فرم فکر کنیم چیز زیادی از فیلم دستگیرم نشده بود اما امروز با دیدن دوباره اش و دانستن درباره ستاره آندوسی و افسانه اش به دیدگاه بهتری رسیدم. روز خوبی بود با فیلم های خوبی. جای شما خالی.

پی نوشت: دیروز که خوب بود ولی من نگران امروزم. خوابم نمی آید و انگار نشسته ام تا دیگر همه چی تمام شود. خدایا...

+ تاريخ دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 2:14 نويسنده سینما آزادی |

می گویند عادت به چیزهای خوب، خوب است و عادت به چیزهای بد، بد. نه. عادت بد است؛ چیز خوب و بد هم ندارد. عادت چیز خوب را هم بد می کند. این را از من داشته باشید. همین.

دلخون (محمدرضا رحمانی) جای بحث دارد (باور کنید این جمله نه خوب بودنش را می گوید و نه بدش را). ایده را دوست دارم: یک زندانی محکوم به اعدام می خواهد به جای مردن با طناب دار قلبش را اهدا کند. اما یکی از آن چیزهایی که جای بحث دارد و دوست دارم در موردش بنویسیم خط اصلی داستان است. ما داریم داستان وکیلی را می بینیم که موکل محکوم به اعدامش تقاضای عجیبی دارد اما اگر تمام داستان بر پایه ی زندگی این محکوم بود و  فیلم با تصویر او شروع می شد...

پی نوشت: به سینما بروید (درباره الی و تهران انار ندارد ببینید؛ پستچی سه بار در نمی زند هم توصیه می شود(در جشنواره که به نظرم کار عجیب و دیدنی آمد))، کتاب بخوانید (زمستان ۶۲ مرحوم اسماعیل فصیح را از قلم نیندازید) و موسیقی هم گوش کنید (هرچیزی که آرام می کند)

+ تاريخ چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 22:32 نويسنده سینما آزادی |

بالاخره بعد از پنج روز موفق به تمام کردن فیلم گفتگو با سایه (خسرو سینایی) شدم. یک فیلم نیمه مستند که من جدا دلیل قسمت مثلا داستانیش و وجود چند محقق را در فیلم نمی فهمم اما بالاخره هیچ چیز هم که نداشت باعث شد بیایم و یک پست جدید بگذارم! در مورد قالب وبلاگ (که لطف کرده اید و تبریک هم به خاطرش گفته اید) باید بگویم که قالب قبلی خراب شد؛ هرچند که سازنده قول داده مجددا کدنویسیش کند اما تا اطلاع ثانوی این قالب، که تنها مشکلش این است که زیر سینما آزادی نمی نویسد بار دیگر سینمایی که دوست می داشتم، مهمان وبلاگ ماست.

پی نوشتی مهم تر از پست: پیش از بیداری شهر؛ این نام پایگاهی است که می خواهد محلی برای گسترش فرهنگ و هنر و ادب ایرانی باشد. در ابتدای راه اندازیش به همراهی و نظرات شما نیازمند است. ببینیدش. اگر بودنش حتمی شد بیشتر ازش خواهم نوشت. راستی وجودش به شما بستگی دارد.

+ تاريخ یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 14:33 نويسنده سینما آزادی |