|
بار دیگر سینمایی که دوست می داشتم
|
|
|
نیمه شب چهارشنبه راهی شمال می شویم. نارنجستان. آنقدر شنیده ایم هوا بد است و غیرقبل تحمل که باورمان شده نمی توانیم پا از هتل بیرون بگذاریم و خانوادگی چند کتاب و فیلم و دی وی دی پلیر من را برداشته ایم که از اتاق رو به دریامان چهار روزی لذت کامل ببریم. هوا که خوب بود اما ما به دیدن فیلمهایمان نشستیم. از طلسم شده هیچکاک و رفقای خوب تا ستاره می شود (فریدون جیرانی)؛ بالاخره بعد از ستاره بود که در جشنواره سه سال پیش دیدم و ستاره است که دو سال پیش وارد نمایش خانگی شد موفق به دیدن جلد اول هم شدم. فقط نفهمیدم چرا فیلم ۷۵ دقیقه است و نام شیوا خنیاگر پشت جلد چاپ شده! فیلم ها قبلا ۹۰ دقیقه بودند(به طور معمول و کمترین زمان) و پشت جلدشان نام بازیگرانشان را می نوشتند! پی نوشت: زمانی برای مستی اسب ها (بهمن قبادی) را هم دیدم:)
+
تاريخ دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 16:16 نويسنده سینما آزادی
|
قرار بود ننویسم. ننوشتم. تا اینکه دیروز دوستی به اینجا سر زد و گله کرد که چرا، چرا میدان را خالی کرده ام و بی انگیزه شده ام و... فکر کردم حق دارد. فکر کردم حتما مشکل از من است که بعد از این همه مدت در ایران بالاخره فیلم مستند هم اکران شد و من هم با شوق و ذوق به دیدنش در سینما آزادی رفتم و با کلی ماجرا ده دقیقه ای هم دیر رسیدم و کلی هم از دیدن فیلم لذت بردم و آنوقت آمدم اینجا و یک پوسترش را زدم به دیوار سینما آزادیم و رفتم. باید دوباره انرژی بگیرم. از کی و کجا هنوز نمی دانم اما می گیرم:) شما هم فعلا تهران انار ندارد (مسعود بخشی) را به هیچ وجه از دست ندهید. پی نوشت: بی حوصلگی را می گذارم کنار. باز هم از آنچه می بینم و می خوانم و اطرافم می گذرد می نویسم. یا علی...
+
تاريخ یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 19:57 نويسنده سینما آزادی
|
اینجا هیچ چیز قطعی نیست. ساده ترینش همین فیلم دیدن است. من از کجا باید شش سال پیش حدس می زدم سیمای زنی در دوردست (علی مصفا) دیروز وارد شبکه نمایش خانگی می شود و اخراجی ها ۲ در همان ایام اکرانش. هرچند افسوسی از دیردیدنش نیست اما اجازه غر زدن که دارم! نه. اینجوری نمی شود. همه اش دارم حرفهای تکراری می زنم. چیزهایی می نویسم و می نویسیم که بارها خودمان خوانده ایم که می دانیم. پس شاید سکوت بدتر از تکرار مکررات نباشد؛ پس به احترام فیلمهایی که این روزها می بینم برایشان پستی با نام و عکسشان می گذارم اما تا حرف تازه ای که بشود راحت گفت نداشته باشم... مرا ببخشید به خاطر این فیلمها و عکس ها و پستهای بی یادداشت.
+
تاريخ پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 18:46 نويسنده سینما آزادی
فیلم می بینم و دارم سعی می کنم اینجا را باز نگه دارم در این رکود وبلاگ و وبلاگ نویسی... اما عجب خسته و بی حوصله ام. همه مان خسته ایم. بی حوصله ایم.
من می روم سینما، پسر تهرانی (کاظم راست گفتار) می بینم. می آیم. می نویسم و قلم حرکت نمی کند.
+
تاريخ شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 12:15 نويسنده سینما آزادی
|
صبح، یا شایدم دیگر حوالی ظهر تلویزیون را که روشن کردم داشت غریبانه (احمد امینی) را نشان می داد. داشتیم می رفتیم بیرون، اما خدا می دونه چقدر دلم می خواست فیلم را ببینم؛ انگار، انگار که نه، واقعا دلم تنگ شده بود برای دیدن هدیه تهرانی و میترا حجار توی یک فیلم ایرانی. اصلا دلم لک زده بود برای دیدن یک فیلم ایرانی که نمی دانستم چه باید باشه. تلویزیون را خاموش کردم و رفتیم بیرون. حواسم به فیلم بود، به همان ده دقیقه ای که دیده بودم و فکر می کردم حالا از کجا فیلم را گیر بیارم و میان این همه سفارش که برای فیلم می دهم اسم غریبانه... نمی دونم چرا وقتی آدما چیزی از خدا می خوان و بعد خدا زود همون را می ده می گن وای! کاش از خدا یه چیزه دیگه خواسته بودم؛ اما من امشب که یکدفعه بین کتاب خواندنم کانال ها را امتحان می کردم، وقتی دیدم روی صفحه تلویزیون آبیه و وسطش با سفید و با آن فونت هزار نوشته غریبانه گفتم ممنون خدا؛ من همین را می خواستم نه یه چیز دیگه. از فیلمهای قدیمی، منظورم قدیمی برای خودم با این سن و سال، خوشم می آید؛ یادم می آورند که توی همین سالها که داشتم زندگی می کردم چقدر همه چیز عوض شده. خوب یا بدش مهم نیست؛ آن را باید بسپاریم دست جامعه شناس و تاریخ نگار و... من فقط دوست دارم تهران همین چند سال پیش را ببینم که تونل رسالت ندارد، که ماشین آخرین مدلش و اوج خسارتش هشت میلیون تومان است، که آدمهای توی فیلمش خوب یا بد انسانیت یادشان نرفته، که... چقدر خوب است که گاه زمانه فیلمی به دستم بدهد؛ لابد اگر غریبانه را هم سالها پیش لای آن انبوه فیلم ها می دیدم الآن چیزی از آن یادم نبود و در خواب بودم. هیچ وقت انقدر یکسره و بدون پیش بینی وبلاگ نویسی نکرده بودم، نشسته ام و هرچه به ذهنم می رسد تایپ می کنم. باورم شده تابستان است؛ اولین تابستانی که جایی برای سینما رفتن ندارد، که کسی جرات نمی کند سینما برود از خاطره رکس و آزادی و.... این روزها و این شب ها، من، متولد دهه هفتاد و نسل چهارمی این آب و خاک دارم تجربه های جدیدی کسب می کنم؛ دارم بزرگ می شوم، هیچ کس هم که این را نگوید درد دندان عقل هر لحظه بارها و بارها یادم می آورد. پی نوشت: به دنبال آرشیو یا تک شماره های نشریه گردون هستم.
+
تاريخ شنبه ششم تیر 1388ساعت 3:47 نويسنده سینما آزادی
|
|
|