تبليغاتX
سینما آزادی
بار دیگر سینمایی که دوست می داشتم

عصر پنجشنبه؛ ساعت چهار و نیم در آن سالن بزرگ و پر سر و صدای قدس که بالکنش هم پر بود نشسته بودم و محیا (اکبر خواجویی) می دیدم. محیا فیلم خوبیست، این خوب یعنی روان است، پیش می رود، اشکالاتش توی چشم نمی زند و...  خوب است یعنی چند سکانس قابل پیش بینی و حذف دارد و... من منتقد نیستم! فیلم می بینم برای اینکه... برای همه چیز به جز اینکه بنشینم و نقدش کنم. می بینم و اینجا از پیرامون این دیدن می نویسم، می بینم و نقدهای درست را درباره اش می خوانم و می بینم و این دیدن هم برایم مهم است.

پی نوشت: امروز به دلایلی اعتماد صفحه گزارش اجتماعی نداشت؛ ستون هفتگی "از نسل بعد" هم که من نویسنده اش هستم در طی این قضایا در اعتماد نبود. تا پنجشنبه بعد...

پی نوشت ۲ (۱۴ آبان): با مدرسه رفتیم آواز گنجشک ها (مجید مجیدی). وقت جشنواره درباره اش نوشته بودم... خوب شد نوشته بودم چون امروز خیلی بدتر از آن بود که بتوان نوشت. خدا همچین روزهایی را از زندگی همه بردارد. همین و آمین.

پی نوشت ۳ (۲۳ آبان): خودم هم باورم نمی شود که این همه مدت از وبلاگم به دور مانده باشم. یادداشت این هفته اما هست: فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو؛ نمی دانم چرا سقف را حذف کرده اند!

+ تاريخ پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 20:44 نويسنده سینما آزادی |

همیشه یک سری از فیلمها را می گذارم برای نمایش خانگی؛ در شهر خبری نیست هست! (رضا خطیبی) هم از این سری بود که امشب دیدم. پشت جلد فیلم در یک کادر نوشته اند: یک کله پز و دوستش که راننده تاکسی است به شکلی ناخواسته درگیر یک واقعه عجیب می شوند... این کلمه عجیب بهترین واژه ای است که می توان بعد از دیدن فیلم گفت. موسیقی نامتعارف، نیما و ساندویچ ویژه که یکدفعه خنده ات می اندازد، پول باریدن از آسمان تهران و... اسم فیلم خیلی می چسبد؛ می شود همیشه تکرارش کرد، اینکه بین هست و نیست هیچ علامتی نگذاشته اند... اینکه می شود یک ساعت نشست و به بهانه اسمش از همه چیز و همه کس نوشت. از اینکه چه قدر اینجا خبر است و اگر نخواهیم هنوز می شود یک کنج نشست و چشم بر همه شان بست. می شود هم ازشان حرف زد، به بهانه شان شعار داد، نق زد، نوشت و...

+ تاريخ چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 20:49 نويسنده سینما آزادی |

برنامه جشنواره فیلم فجر وقت نمایش استشهادی برای خدا (علیرضا امینی) یک سانس در سینما عصر جدید تغییر کرد و آن موقع نتوانستم فیلم را ببینم؛ بعدش هم هنگام نمایش در کانون فیلم ایران من مشغول امتحانات خرداد ماه بودم و... امروز صبح از ساعت ۷:۳۰ تا ۱۳:۳۰ برایمان کلاس کامپیوتر توی مدرسه گذاشته بودند که فکر کنم آه دل من بود که وقتی رسیدم گفتند تشکیل نمی شود و بچه ها برگشتند. من هم رسیدم به کانون فیلم معناگرا و بالاخره موفق به دیدن استشهادی برای خدا شدم. فیلم به اندازه ی اسمش دوست داشتنی بود؛ داستان حرف مردم، داستان یک روحانی مشهدی که سیمرغ جشنواره فجر واقعا حقش بود و روایت یک آیه؛ به حساب خود برسید... پیش از آنکه به حسابتان رسیدگی کنند.

پی نوشت: در این دنیای مجازی گاهی یکدفعه بیشتر وبلاگ ها از یک چیز می نویسند؛ از سنتوری، نامجو، کافه پیانو و... این روزها "یک شاخه نیلوفر" چاووشی:

 به تو تبریک می‌گم گم‌شدنو / گل گل‌خونه‌ی مردم شدنو

+ تاريخ جمعه سوم آبان 1387ساعت 13:13 نويسنده سینما آزادی |